خرید بک لینک

عنوان کتاب: آمادگي در برابر زلزله

نام  مؤلف: حسین دانشفر- احمد حسینی

نـاشـر: مدرسه

تعداد صفحات: 40

پدیدهای که بقای زمین را فراهم میکند!

زمین لرزه نتیجۀ رهایی ناگهانی انرژی از داخل پوسته زمین است که امواج ارتعاشی را ایجاد میکند و در گسلهای پوستۀ زمین و در مدّتی کوتاه روی میدهد. محلّی که منشأ زمینلرزه است و انرژی از آنجا خارج میشود را کانون، و نقطۀ بالای کانون در سطح زمین را مرکز سطحی زمینلرزه میگویند. پیش از وقوع زمینلرزۀ اصلی معمولاً زلزلههای نسبتاً خفیفتری در منطقه روی میدهد که به پیشلرزه معروفاند. به لرزشهای بعدی زمینلرزه نیز پسلرزه میگویند که با شدّت کمتر و با فاصلۀ زمانی گوناگون میان چند دقیقه تا چند ماه رخ میدهند.

از زلزله رهایی نداریم! زمین لرزه مانند باران و برف و پدیدههای طبیعی دیگر از آغاز تا پایان عمر زمین با ما خواهد بود. ما تنها میتوانیم تا حدوی اثرات مخرب ناشی از وقوع زمینلرزهها را با استاندارد سازی و تحقیقات علمی در زمینۀ ساخت و ساز و مدیریت بحران کاهش دهیم.

کشور ما جزء کشورهای زلزله خیز جهان است و ما همواره باید آمادگیهای لازم را هنگام وقوع، پیش و پس از آن داشته باشیم.

خطر و آسیبهای جدی حاصل از زلزله نیز در درجۀ نخست به وضع ساختمانهایی مربوط میشود که در آنها زندگی میکنیم. در این کتاب با برخی از مهمترین خطراتی که زلزله به وجود میآورد آشنا میشویم و راهکارها و اقدامات ضروری که در تمام مراحل پیش، حین و پس از وقوع آن باید بدانیم را میآموزیم. تصاویر به کار رفته در کنار متن ساده و کاربری کتاب کمک بسیاری به فراگیری مراحل مختلف عملکرد و واکنش ما در هنگام زمین لرزه دارد.  اگر ما بتوانیم از تجربیاتی که در طول دهها سال از وقوع زلزلههای مکرر در نقاط مختلف دنیا حاصل شده است به درستی استفاده کنیم خطر این پدیده طبیعی را برای خود و دیگران بسیار کم خواهیم کرد.

عنوان کتاب: جوانترين رهبر (زندگي داستاني شهيد نواب صفوي)

نام  مؤلف: نادره عزيزي نيك

نـاشـر: مؤسسۀ فرهنگي و هنري و انتشارات مركز اسناد انقلاب اسلامي

تعداد صفحات: 228

پيشاهنگ جهاد و شهادت

برايش محبت خدا از هر محبتي شيرينتر و اطاعت از فرمان الهي از هر اطاعتي گراميتر بود، ايمان راسخ داشت  به اينكه اميد به رحمت، نعمت و لذت مدام و محتوم الهي از اميد به لذّات فاني و احتماليِ دنيا پابرجاتر و استوارتر است.

 «پيشاهنگ جهاد و شهادت» شايستهترين توصيفي است كه رهبر معظّم انقلاب اسلامي مدّظلّهالعالي از  سید مجتبی ميرلوحي (1303-1334) داشتهاند و زندگي و طرز عاشقانة شهادت ايشان را در شكلگيري روحية انقلابي خود در سالهاي نوجواني و جواني و به وجود آوردن غوغایی از شور و هیجان در دوران خفقان و سكوت دوران مؤثر دانستهاند.

سيّد مجتبي كه فرزند پدري شريف و غيور و از كودكي با بيعدالتي و ظلمهاي اجتماعي مواجه بود و افكار انقلابياش از كودكي كه با ظلم حكومت رضا خان در غمِ نبودِ پدر گذشت با او همراه شد، فعالیت انقلابی، علیه نظام دیکتاتوری پهلوی و استعمار را از دوران دبستان و دبیرستان آغاز كرد.

سيّد با هوش وافر و بصيرت عميق دريافته بود كه استعمارگران خارجي و دينستيزان داخلي هر دو از يك ريشه سربرآوردهاند و در طول زندگي كوتاه و پُرثمرش همة تلاش خود را براي مبارزه با اين ريشة پليد و آگاهسازي مردم در خصوص خدعههاي آنها مصروف ساخت.

«جوانترين رهبر» سرگذشتنامهای داستاني از دوران زندگی «سیدمجتبی نواب صفوی» فرزند سيد جواد میرلوحی؛ كه شهرت نواب صفوی را از مادر بزرگوارش كسب كرده است  را با بياني شيوا و زباني سليس روايت ميكند و ابعاد اجتماعي، سياسي و مذهبي زندگي كوتاه اين مبارز شهيد را بر اساس مصاحبه با خانوادة شهيد و تحقيق و تفحص بسيار تشريح ميسازد.

وجود كوچهاي در محل زندگي نويسندة خلاق اين كتاب در محلة «سرپل راه آهن» با نام «نواب» نخستين جرقة نگارش اين اثر ارزشمند را ايجاد كرده است.

اگر مايليد در آستانة شصتودومين سالروز شهادت شهيد نواب صفوي (27 ديماه 1334) با زندگي و مجاهدتهاي رهبر مؤثر و ايثارگر جمعیت فدائیان اسلام آشنا شويد و همزمان مطالعة دلپذير يك كتاب جذّاب را تجربه كنيد كتاب «جوانترين رهبر» از فهرست كتابخوان ديماه نهاد كتابخانههاي عمومي كشور انتخاب مناسبي خواهد بود.

 

 

 

بخشهاي برگزيده

1

به ياد روزهاي زندگي در آبادان و كار در پالايشگاه ميافتد. شعلة خشم از نويسندة كتاب را شبيه خشمي ميبيند كه از انگليسيها در آنجا داشت. زير لب ميگويد: «هر دو يك ريشه دارند» نگاهش به رديف كتابهاي چيدهشده در طاقچه ميافتد. دست بر روي آنها ميكشد، لاية نازك خاك را فوت ميكند. قرآن را كه وسط كتابها قرار دارد ميبوسد، اشك در چشمهايش حلقه ميبندد. (ص 10)

2

خيلي جالب است! شجاعت را مردم هم دوست دارند. اصلاً نترسيدن از شاه، خود مثل تيري است كه به پايههاي حكومت رها ميشود. اين بزرگوار با رعايت اين اصل، مردم را با خود همراه ميكند. از طرفي خداوند هم او را از اجراي حكم شاه دور نگه ميدارد. در زماني كه رضاشاه با قتل عام، ترس در دل مردم مياندازد، سيد علي مقابلش ميايستد و اين ترس را از دل مردم بيرون ميريزد... سيد روزنامه را تا ميكند و داخل جيبش ميگذارد. به ياد ميآورد در ايام نوجواني دوست داشت پدرش را ببيند و از چگونگي نترسيدن از حكومت بپرسد. (ص 57)

3

نيّره با صداي بفرماييد برادر، دلش فرو ميريزد. عكس نواب را در روزنامههاي زرد ديده بود. حالا خودش را مي خواهد از نزديك ببيند، ولي براي او همهچيز تمام شده است فقط بايد لياقت خود را به داماد نشان بدهد. سلام ميكند. احساس ميكند از شدت خشكي گلو صدايش بيرون نيامد. نيّره در فكر خشكي گلو است كه سيمايي نوراني با چشمانِ سياه و درخشان روبهرويش ظاهر ميشود. نيّره با شنيدن عليكالسلام قوّت قلب ميگيرد. متوجه ميشود در ابتداي كار موفق بوده و صداي سلامش از همان گلوي خشك بيرون آمده... (ص 85)

4

-         عليك السلام بابا جانم! چطوري! با عجله كوچه قوام را دويدم تا... ولي تو كه باز بيتابي كردهاي! اين اشكهاي تو دلِ مرا خون ميكند!

-         دستِ خودم نيست . فراق شما خيلي برايم سخت است. كاش سفرهاي خودتان را كم ميكرديد!

-         تو فكر ميكني براي من آسان است. من هم خانهام را، همسرم را دوست دارم اما... هفدم و خدايم را بيشتر دوست دارم... بايد براي رسيدن به هدفم تلاش كنم. اگر همه مردها ميدانستند براي رسيدن به مدينه فاضله بايد تلاش كنند تا سدهايي كه سلامت خانوادهها را به هم ميريزد از ميان بردارند، اين قدر كار من سخت نميشد. من از يك طرف با ظالم سروكار دارم و از طرف ديگر با مردهايي كه به خاطر جهل، سر در لاك فرو بردهاند و ظلمپذير شدهاند. (ص 96)

5

باور نميكني! وقتي به ياد نوّاب از خانه خارج ميشوم، وجودم پُر از انرژي ميشود، وقتي براي مردم سخنراني ميكنم، نيرويي عجيب كلمهها را جمله و صدايم را بلند و كشدار ميكند.

-ميفهمم! حالا تو گوش كن! خبر نداري براي روزنامهها چه بازاري درست كردهاي: ... اينها را ببين! نيّره صفحهاي از مجلّة خواندنيها را مي بيند: عكس بزرگ نواب در ميان جمعيت زنان چادري چاپ شده است. بالاي صفحه درشت نوشته شده است: «روح نواب در كالبد زنش حلول كرده و مردم را با سخنان آتشين خود، آمادة قيام كرده است». (صفحات 254 و 255)

 

عنوان کتاب: روزي كه مداد شمعيها به خانه برگشتند

نام مؤلف: درو ديوالت

نام مترجم: محبوبه نجفخواني

ناشر: زعفران

 

شاید در دنیای رنگارنگ کودکی هم بعضی از رنگها گم میشوند...
حالا باید به دنبال رنگهای گمشدهات بگردی و آنها را که به سفر رفتهاند به خانه برگردانی...

دانکن، کودکی است عاشق نقاشی کشیدن. او مدادشمعیهایش را دوست دارد ولی بعضی از رنگها را خیلی بیشتر دوست دارد. روزی مداد شمعیهایی که دانکن از آنها کمتر استفاده میکرد تصمیم میگیرند برایش نامهای بنویسند! حالا هرکدام از آنها در گوشه و کناری هستند و از همانجا برای او نامه میفرستند و از اینکه دانکن به آنها کمتر توجه میu200dکند ابراز ناراحتی میکنند. دانکن پس از خواندن نامهها تصمیم میگیرد تا نقاشیهای تازهای بکشد، نقاشیهای رنگارنگ زیبایی که در آنها مدادشمعیهای فراموش شده هنرنمایی میکنند.

 تصویرگری خلاقانۀ اُلیور جفرز و داستان جذاب درو دیوالت در قالب ١٢ نامه به شکل هوشمندانهای با کودکان ارتباط برقرار میکند و در پایان در قالب یک نقاشی زیبا و خلاقانه کودک را به خلاقیت و نوآوری تشویق میکند.
نویسنده با شیوهای متفاوت و با استفاده از عناصر خیال سعی در ، تقویت مهارت نگارش و تشویق به نوشتن، و در کودکان دارد.

خیال پردازی، آموزش رنگ ها به کودکان، رشد شخصیتی، شناخت و بیان احساسات، پرورش مهارت های اجتماعی، گفتوگو برای حل مشکل، ارائه راهکار جمعی و خلاقیت پیامهای این کتاب برای مخاطبین است.

این کتاب مناسب کودکان 5 تا 9 سال است و تا کنون برندهی جوایز زیر شده است:

پرفروشترین کتاب نیویورک تایمز در سال ۲۰۱۳

بهترین کتاب کودکان سایت آمازون در سال ۲۰۱۳

کتاب برجستهی انجمن کتابخانههای آمریکا در سال ۲۰۱۴

بخشهاي  برگزیده

1

يادت ميآيد با خانوادهات به تعطيلات محشري رفتيم؟ يادت ميآيد چهقدر خنديديم و نقاشي بابايت را كشيديم كه تمام بدنش زير آفتاب سوخته بود؟ ... من هنوز اينجا هستم! چه طور متوجه نشدي كه من را گم كردي؟ حالا بگذريم، هشتماه است كه اينجا منتظرم تا بيايي و من را با خودت ببري، اما نيامدي. فكر كنم خودم پياده برگردم خانه... دوست جاماندة تو... (ص 10)

2

دانكن! ما هستيم... مداد شمعي زرد و مداد شمعي نارنجي. ميدانم كه ما هر دوتا قبلاً سر اينكه كداممان رنگ واقعي خورشيد هستيم، مدام با هم دعوا ميكرديم... اما حدس بزن چي شده؟ ديگر هيچكداممان نميخواهيم رنگ خورشيد باشيم. به خصوص از وقتي كه ما را بيرون، زير آفتاب جا گذاشتي و گرماي خورشيد آبمان كرد... هر دوي ما را!! ميخواهي رنگ واقعي خورشيد را بداني؟! داغ، آره همين است. به هر حال، ما را ببخش كه با هم دعوا و قهر ميكرديم. اگر از ما بپرسي، ميگوييم كه ميتواني خورشيد را سبز كني، ديگر اصلاً برايمان مهم نيست، فقط ما را برگردان خانه!  (ص 14)

3

شايد تعجّب كني كه چرا سر من به جوراب تو چسبيده! من هم هر روز دارم همين را از خودم ميپرسم. خُب دليلش اين است كه هفتة پيش من توي جيبت جا ماندم و سر از ماشين رختشويي و بعد خُشككن در آوردم. آنجا افتادم روي جورابت و حالا جورابت چسبيده به سر من... ميشود خواهش كنم بيايي و من را از اينجا ببري؟ ... راستي جورابت بهت سلام ميرساند. (ص 26)

4

فوري به سراغشان رفت تا جمعشان كند و بياوردشان خانه، اما در اين مدّت، مدادشمعيهاي دانكن آنقدر بلا سرشان آمده و شكلشان نسبت به قبل عوض شده بود كه ديگر توي جعبة مدادشمعيها جا نميشدند. يكدفعه فكري به ذهنش رسيد. او براي تكتك مداد شمعيها جايي درست كرد تا هميشه احساس راحتي كنند. (37 و 38)

 

عنوان کتاب: عاشقي به سبك ونگوگ

نام  مؤلف: محمدرضا شرفي خبوشان

نـاشـر: شهرستان ادب

تعداد صفحات: 212

طغياني عاشقانه در برابر ظلم

روح ناآرام و ضمير شورشگرِ نقّاش جوان، بازتاب تمامنماي آرزوي يك انسان آزاده براي ايستادگي در برابر بيهويتي تحميلي محيط و اوضاع نامساعد زندگي بر اوست، حالا اين باهوز است كه واقعيت را آنگونه كه ميپسندد و اختيار يك انسان واقعي اجازه ميدهد رقم ميزند، نه واقعيت جبّار اطراف.

«عاشقي به سبك ونگوگ» مشتمل بر چهار فصل است. «شیدایی در سگدانی» روايت آغاز دلگويههاي عاشقانة البرز است، البرزي كه نميخواهد البرز باشد؛ اين ناميست كه پدر لال و مادر بيمارش براي او انتخاب نكردهاند و ارباب، خسروخانی آن را برايش برگزيده است. حالا او باهوز نام دارد و قرار است نازلي دختر رؤياهايش را نيز با سر در آوردن از راز پدر زورگوي دختر از تن دادن به يك زندگي ناخواسته نجات دهد. «هوایت را نفس میکشم» عنوان فصل دوم اين داستان است كه در خلال آن البرز بهطور جدي به جستجوي هويت گمشده و حقيقي خود ميپردازد. سفر باهوز در فصل سوم كتاب با عنوان «پوست از من بردار» آغاز ميشود، در اين فصل رازهاي بسيار مهمي براي البرز هويدا شده و او به يافتن هويت حقيقي خود نزديك و نزديكتر ميشود. فصل آخر و هنگامة «پوست كندن از نقّاش» فرا ميرسد، حالا ديگر باهوز به كل حقيقت يكجا دسترسي دارد و بينياز به ديگران خود را روايت ميكند.

نويسنده با هنرمندي سه فضای فرهنگیاجتماعی متفاوت با سه زمان مختلف را ترسيم ميكند و در فضايي بسيار متنوع،  تهرانِ در آستانة انقلاب اسلامي و فضاي فكري روشنفکران آن دوران را و همزمان مراودات و مناسبتهاي ارتشيان زمان شاه را به تصوير ميكشد و در عين حال ميتواند فضاي بسيار متفاوت حاكم بر روستایی از اطرافِ قوچان كه مربوط به حدود سيچهل سال قبل از رخ دادن وقايع اين كتاب است را با دقّت و تسلّط بر جزئيات روايت كند و در ضمن اينها داستاني جذّاب و خوشخوان را به سرانجام رساند.

بستر تاريخيِ روايت داستان نيز از دوران پس از مظفر الدين شاه قاجار تا محمدرضا پهلوي را شامل ميشود.

خود نويسنده درباره اين اثر كه براي نگارشش 2 سال وقت گذاشته ميگويد:

«عاشقی به سبک ونگوگ» در یک کلام نقد روشنفکری است و یا نقد جریانی از آن در مقطعی از تاریخ ما.

برخي منتقدان برجسته هم در خصوص اين رمان ميگويند:

"عاشقی به سبک ونگوگ" روایت رمانتیک عشقِ پسری از طبقه نداران به دختری از طبقهی دارایان است و در مجموع

خواننده در پایان داستان با این گزاره مواجه خواهیم شد که آدم عصر پهلوی، به نام مدرن شدن، اتفاقا مسخ شده است، او از چاله به چاه افتاده. (این به شکلی بسیار زیبا در فرم داستان نیز درآمده است!)

در پايان بايد گفت اين كتاب، يك اثر تاریخی نیست اما ردپای کمرنگی از تاریخ را هم میتوان در آن دید.

 

 

 

پاراگرافهای برگزیده:

1

اين تب آخر من بود و گذاشتمش كنار. شايد حرفهاي تو بود كه كار خودش را كرد. ميگفتي اينها يك مشت خطنگاري است، اداست، آب و رنگ اينجايي دادن به چيزي است كه نه شعورش را داريم، نه اندازة آن شدهايم كه بفهميمش. با تمسخر ميگفتي اين كارها را چهل، پنجاه سال پيش، لترينگهاي فرانسه و آلمان كهنه كردهاند. خُب من مثل تو نبودم كه بروم رُم، بروم موزههاي پاريس را بگردم و توي كافهها بنشينم و كنار رود سِن قدم بزنم و با پول آقا جانم، هم شعورش را پيدا كنم و هم اندازهاش شوم. هرچه بودم امّا خودم را از تك و تا نميانداختم و هر چيزي را كه ميآمد اين طرف ميبلعيدم. (ص 20)

2

روزي كه به خودم اجازه دادم پاي تابلوهايم را امضا كنم و خواستم تابلوهاي رنگ و روغنم ديگر بيامضا نباشند. هوا برم داشته بود كه به تشخّص يك نقّاش قابل اعتنا دست پيدا كردهام و خواستم اوّلين امضايم را پاي نقّاشيام بگذارم. تابلو پُر بود از برگهايي اخرايي سپيداري كه باد پاييز به آنها زده بود و در هم شده بودند. ريزترين قلممو را انتخاب كردم و در حاشية برگي كه رسيده بود به گوشة سمت چپ تابلو، با رنگي شبيه باد نوشتم «باهوز». باهوز يعني باد، يعني توفان و من هشت سال است با رنگي شبيه باد، پاي همة تابلوهايم مينويسم باهوز. (ص 69)

3

كي سلطنت را نگه داشت؟ كي سيودو را جمع كرد؟ كي بعدش آن همه افسر تودهاي را كه براي خودشان بزرگترين شبكة جاسوسي را توي ارتش راه انداخته بودند، قلع و قمع كرد؟ چهلودو را كي خواباند؟ كم چيزي بود آن ترور توي كاخ مرمر؟ بعدش چي گفتند كه اينطور شد؟ گفتند، ممنون خسته نباشيد، حالا بفرماييد يا بازنشسته فرمودند يا سفارت يك كشور پرت را دادند كه چشم اين آقايان بهشان نخورد. نه اينكه كار اعليحضرت باشد. توطئهاي بود كه شد. (ص 82)

4

چهل سال گذشته بود. توانسته بود ريشه جوش خوردنها و سنگ به شكم بستنهايش را فراموش كند. توانسته بود آن سال ملخخوارگي و نواله خوردنها را فراموش كند. حتّي داغي كه آبله، توي چشم هاجرش گذاشته بود و توبرهكشيهاي شجري را فراموش كرده بود، امّا چنگان هنوز به دلش چنگ ميزد. مظفّرشاه سَقَط شده بود. پسرش رفته بود روس و احمد ميرزا فرنگ مانده بود و رضا خانِ ميرپنجِ مازندراني، فرماندة آترياد و قزّاق قزوين، حالا شاه شده بود... (ص 168).

 

 

عنوان کتاب: غروب خورشيد در سامراء

نام  مؤلف: محمدرضا بایرامی

نـاشـر: مدرسه

تعداد صفحات: 78

خورشيد سامرا

از شكوه، هيبت و معصوميتش هراس داشتند و به خيال خام خود ميخواستند آفتاب وجود تابندهاش را در حصار ابرهاي تاريك و ظلماني پنهان كنند، غافل از آنكه به ارادة الهي، بناست وارث موعود امامت عجلالله تعالي فرجه الشريف از سلالة پاك ايشان متولد شود.

«غروب خورشيد در سامراء» از سری کتابهای «چهارده آفتاب» در انتشارات مدرسه است كه زندگي آفتاب يازدهم آسمان ولايت، امام حسن عسكری عليهالسلام را براي نوجوانان روايت ميكند و از تولد آن امام هُمام و طلوع خورشيد درخشان زندگي پاك و روشن ايشان در هشتم ربیعالثانی سال 232 هجريقمري در مدینه، دوران كوتاه امامت و سرانجام شهادت مظلومانه و غروب نابهنگام خورشيد پرفروغ حيات اين امام جوان با دنائت و نیرنگ معتمد عباسی را با زباني ساده و دلنشین بيان ميكند.  

فرازهايي زيبا و كمترشنيده شده از زندگاني پدر امام زمان عج الله تعالي فرجه الشريف در اين كتاب بيان شده كه به آشنايي هر چه بيشتر مخاطب نوجوان با وقايع مهم و سيره حضرت امام حسن عسكري عليه السلام بيش از پيش آشنا ميسازد.

اگر ميخواهيد بدانيد كه امام حسن عسكري عليه السلام چگونه از آسيبديدن به واسطه افتادن در چاه آب در خردسالي نجات يافتند، يا ماجراي شگفت انگيز ازدواج ايشان با دختر قيصر روم را بدانيد و اينكه بفهميد يك پزشك بسيار حاذق مسيحي از امام چه ديد كه مسلمان شد، يا اينكه درحالي كه قحطي آمده بود و مسلمين سه روز مشغول دعاي باران بودند اما باراني نميباريد و به ظاهر با دعاي يك راهب مسيحي به يكباره باران شديدي باريد و اين امر باعث شك و ترديد مسلمين در حقانيتشان شده بود و خليفه مجبور شد براي حل اين مشكل بزرگ دستبه دامن امام حسن عسكري عليه السلام شود، امام چگونه اين معضل بزرگ را حل كردند و خيلي ماجراهاي جالب توجه ديگر در خصوص زندگي خورشيد سامرا، ميتوانيد اين كتاب ارزشمند را مطالعه كنيد.

 

 

 

 

گزيده 1:

امام حسن عليه السلام در سنين خردسالي، يك روز در حال عبور از ميدان محله چند كودك را مشغول بازي ديد. در گوشهاي ايستاد و به بازي آنها خيره شد. هر كدام غرق در بازي بودند و سروصدايشان همهجا را برداشته بود. امام همانطور كه آنها را نگاه ميكرد، اندوهگين شد. بهلول از آنجا ميگذشت. امام را در اين حال ديد. گمان كرد، او از نداشتن اسباببازي ناراحت است. گفت: ميخواهي وسيلهاي برايت بخرم تا تو هم مشول بازي شوي؟

امام پاسخ گفت: ما براي بازي آفريده نشدهايم.

بهلول با تعجب او را نگاه كرد: پس براي چه آفريده شدهايم؟

امام فرمود...

گزيده شماره 2:

امام هادي عليه السلام گفت: بشر تو از فرزندان انصار هستي. خانواده تو هميشه مورد احترام ما بودهاند. امشب ميخواهم در ميان شيعيان تو را به فضيلتي برتري بخشم و آن رازي است كه با تو در ميان خواهم گذاشت...

وقتي آفتاب برآمد به نار فرات ميروي. يك كشتي كه حامل اسيران و كنيزان جنگي است، پهلو خواهد گرفت... تو بايد از دور مراقب اوضاع باشي و برده فروشي به نام عمر بن يزيد را پيدا كني. در ميان كنيزاني كه به فروش ميرساند كنيي وجود دارد كه اجازه نميدهد كسي دست به سر و روي و بدن او بزند تا جايي كه برده فروش او را به باد كتك ميگيرد. اين كنيز رومي است امام عربي هم بلد است...

ص 14 و 15

گزيده شماره3:

پس از رحلت امام هادي عليه السلام در ميان شيعيان ترديدهايي نسبت به جانشن او وجود داشت تا اينكه نزديكان امام هادي عليه السلام سخنان ايشان را كه در زمان حياتش بازگو كرده بود بيان كردند. در آن سخنانف امام هادي عليه السلام، امام حسن عليه السلام را به جانشيني خود برگزيده بودف اما از ترس خلقاي عباسي، نتوانسته بود اين انتخاب را همهجا علني اعلام كند...

در اين ميان، اتفاقي كه براي حسنبن اسماعيل روي داد، از همه جالبتر بود، او از شيعياني بود كه دلش ميخواست براي امامت ابومحمد، شاهد محكمي براي خود داشته باشد، براي همين هم با دو تن از شيعيان راهي سامرا شدند تا امام حسن عسكري را ببينند و...

ص 28 و 29

گزيده شماره 3

وقتي امام حسن عسكري به امامت رسيد، برادرش جعفر خيلي كوشيد امامت ابومحمد را انكار و خود را امام معرفي كند. اما هيچكس او را نپذيرفت. جعفر حتي نزد عبيدالله بن خاقان رفت و تلاش كرد جاي برادر را بگيرد. عبيدالله كارگزار سلطان بود و وظيفه داشت ماليات مزارع دهستان قم را براي حاكم جمعآوري كند. همه ميدانستند كه او نسبت به اومه كينه ديرينهاي دارد، جعفر فكر ميكرد ميتواند از اين كينه استفاده كند. براي همين هم به او گفت: اگر مرا به جاي برادرم قرار بدهي، هر سال 20 هزار دينار به تو ميدهم.

عبيدالله از حرف جعفر عصباني شد. گفت: اي ابله! خليفه باشمشير نتوانست جلوي اعتقاد مردم به برادرت را بگيرد، آن وقت تو فكر ميكني با پذيرش ما تو امام ميشوي و جاي برادر را ميگيري؟

گزيده شماره 4:

به خليفه خبر دادن كه جعفر، برادر امام حسن عسكري عليه السلام ميخواهد او را ببيند. تازه خبر درگذشت امام حسن عليه السلام به خليفه رسيده بود و او نميخواست در اين لحظات خوش كسي را به حضور بپذيرد. گفت به اين مردگ بگوييد برود و يك وقت ديگر بيايد. نميخواهم با حرفهاي بيهودهاش، حال خوشمان را به هم بزند.

چيزي نگذشت كه... مأموران نتوانستند جعفر را از دارالخلافه بيرون كنند... جعفر گفت: برادرم جانشينش را تعيين كرده، يارانش هم او را ديدهاند، من هم لحظهاي او را در كنار مادرش ديدم.

خليفه سردرگم شده بود. گفت: آرام حرف بزن ببينم چه ميگويي. منظورت از جانشين كيست؟... درباره چه سخن ميگويي؟

-        درباره فرزند او مهدي.

-        مهدي؟ مهدي ديگر كيست؟ مگر برادرت فرزند داشت؟

-        آري! داشته است و ما خبر نداشتيم. برادرم با كنيزش ازدواج كرده و از او صاحب پسري شده است. الان هم اين پسر در خانه برادرم است. اگر عجله كنيد او را ميگيريد. فرصت را از دست ندهيد...

گزيده شماره 5:

چه بد است آن بندهاي كه دو چهره و دو زبان دارد: در حضور برادرش او را ميستايد و پشتسر از او بد ميگويد؛ اگر عطا شود به او حسد ميبرد و اگر گرفتارش بيند، او را رها ميسازد.

ص73

 


برچسب: نویسنده: الینا نجفی تاريخ: شنبه 14 بهمن 1396 ساعت: 20:11

صفحه بندی